... یه اتفاق بد ...
هو الشافی
«٠٧،٠٨و ٠٩ دی ماه ٩١»
غروب < پنجشنبه> بود و تازه از خواب عصر گاهی بیدار شده بودی ...
نمی دونم خوب نخوابیده بودی یا هنوز خوابت میومد ، اما سر حال نبودی و مدام یا زمین می خوردی و یا تلو تلو می خوردی ...
مدام هم بهانه می گرفتی ...
بابایی سوار تابت کرد تا یکم آروم بگیری ...
بعد از تاب بازی رفتم تا کمی اتاقت رو مرتب کنم ...
بعد از مدتی دیدم داری میای پیشم ، و دوباره به ادامه کارم مشغول شدم ...
صدای برخورد تابت رو به دز شنیدم و بعد طدای افتادنت رو به زمین و بعد ...
دیدم یهو سیاه شدی از گریه ...
ندیدم چه بلایی سرت اومد ، که این طور گریه می کردی ، چون پشتم به در اتاق بود ...
بلاخره هر طور بود ساکتت کردم ، اما دیدم روی بینیت تمام خط های راه راه موکت افتاده ...
اینقدر دلم برات سوخت که شکستگیه دلم رو خودم حس کردم ...
خدا رو شکر می کنم که موکت کرده بودم اتاقت رو وگرنه معلوم نبود که چه اتفاق دیگه ایی برات میوفتاد...
تا شب یکم بینیت ورم کرده بود ولی دیگه آروم شده بودی ...
موقع خواب دوباره بی تابی کردی ولی نفهمیدم برای چیه ؟؟؟؟؟؟
صبح که بیدار شدیم و در حال رفتن به کرج به خونه عمه جون بودیم ، در حالی که تو بغلم خوابیده بودی دیدم تو بینیت خون خشکیدست و بینیت ورم کرده ...
از اون لحظه دیگه استرس گرفتم که نکنه بینی نقلی و خوشکلت شکسته باشه...
اونوقت من چکار باید کنم ...
تا غروب ببخند به لبم بود ولی تو دلم آشوب بود ...
غروب دیگه کبودی بینیت معلوم شد ...
تا شنبه بردمت دکتر که گفت :" اگر هم شکسته باشه که بعیده ، الان تا ١٨ سالگی ماریش نمی شه کرد!!!!!!!!!!!!!"
" و "
"اگه می شکست رادین نمی تونست اینقدر راحت بخوابه لا تحمل کنه "
الهی مامان بمیرم واست پسرم ...
فقط می تونم برات دعا کنم که بینیت نشکسته باشه ...
<<خدایا به دخاطر مادر بودنم این دعای منو مستجاب کن >>



... یه اتفاق بد ...
